کد خبر: ۱۶۴۹۹
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۳
به گزارش سایه به نقل از پایگاه اطلاع رسانی استاد حسین انصاریان: من پاریس بودم، چند جلسه از من دعوت برای سخنرانی کرده بودند. یک روز، یک دکتری – که خیلی آدم باسوادی است - به من گفت: یک استاد بسیار مهم فوق تخصص انرژِی هسته‌ای از کانادا برای همین مسائل علمی به پاریس آمده است و من به او گفته ام: یک عالِم از مذهب ما، مکتب ما در پاریس است، آیا دلت می ‌خواهد زمینۀ ملاقات تو را با او فراهم کنم؟ آن آدم خیلی نرمی بود و دنبال فهم و علم بود، حالا تخصص خودش انرژی هسته ‌ای بود، گفت: از طرف من مانعی نیست. پس آن دکتر آمد و به من گفت: این مرد فوق العاده است! من می ‌خواهم دعوتش کنم تا یک جلسه با شما بنشیند. به او گفتم: ناهار بگو که بیاید. و دکتر گفت: ببینم قبول می ‌کند. قبول کرده بود و آمد. بعد از ناهار به من گفت: من به این نتیجه رسیده ام که دنبال یک دین حق بگردم و الآن که هیچ دینی ندارم، آن دین حق را قبول کنم؛ چون دانشمندان جهان دین کلیسا را قبول ندارند، چون آیین کلیسا، آیین یهودیت، آیین زرتشتیت، حرف دو دو تا چهارتا بسیار کم دارند! حرفهایی که با فطرت و عقل نمی‌ خواند، بسیار زیاد دارند؛ لذا دانشمندان چون مکتب اهل بیت(علیهم السلام) را نشناخته اند، دین خودشان را هم کنار گذاشتند و گفتند: بی ‌دینی برای ما بهتر از دینداری است که دین، با فطرت، درون، عقل و اعمال و روش و منش او سروکار نداشته باشد.
خب بنا شد صحبت بشود. اوّل یک داستانی را به من گفت که خیلی مرا افسرده کرد (البته من چهرۀ افسرده به او نشان ندادم، اما خیلی دلم سوخت و ناراحت شدم)، او گفت: من چند وقت است دنبال دین حق می‌ گردم! در کانادا به من گفتند شما برو عربستان و اسلام آنها را گوش بده؛ اگر دلت خواست، آن را بپذیر! زمینۀ سفرم آماده شد و با آنجا هم تماس گرفتند، آمدند من را از فرودگاه بردند. جلسۀ اوّل هفت هشت ده تا آخوند عربستانی نشسته بودند. آنجا هم مثل اینجا ناهار دعوت شدم و من چون مادرزادی دست چپ هستم - وقتی که سفره را پهن کردند - من قاشقم را با دست چپ برداشتم؛ پس با تلخی و تندی و با حمله به من گفتند: بگذار زمین!
چون کلاً علمای مکتب غیرشیعه تلخ و بداخلاق هستند و در مکتب شیعه عالم بداخلاق و تند کم است علتش هم این است که درست تربیت نشده و استاد اخلاق ندیده است؛ وگرنه عالمی که استاد اخلاق دیده باشد، او شیرین است، متواضع است، فروتن است. بعضی‌ از شماها یادتان نیست! یک روزگاری در این کشور به مدت هجده سال، آیت الله العظمی بروجردی(ره) تک مرجع بود؛ یعنی شیعه در همه جای دنیا مقلد ایشان بودند و ایشان را رهبر دینی و مرجع دینی خود می ‌دانستند. این انسان با آن عظمت، با آن جایگاه، با آن مقام، با آن علم، با آن اعلمیت، نه تلخ بود، نه مغرور بود، نه متکبر بود، نه نیروی دافعه برای اهل ایمان و مردم داشت.
روزی یکی از بزرگترین مراجع آن روز که مرجعیت به خاطر آیت الله بروجردی به او نرسید، برای معالجه به ایران آمد. وقتی در تهران معالجه ‌اش تمام شد، گفت: می‌خواهم بروم قم و آیت الله العظمی بروجردی را زیارت کنم؛ پس او را به  قم آوردند. آقای بروجردی فرمودند: من برای دیدن ایشان می آیم، چون ایشان وارد برماست. آن عالم قبول نکرد و به دیدن آیت الله العظمی بروجردی آمد. خانواده ‌اش به من گفتند وقتی آن عالم بزرگوار برخاست تا خداحافظی کند، آقای بروجردی با آن جایگاه و مقامی که داشت، با عجله به دم در اتاق آمد و کفشهای ایشان را جفت کرد.
 حال این استاد دانشگاه می گفت: با تلخی به من حمله کردند که با دست چپ غذا خوردن حرام است و اگر ادامه بدهی، می‌ دهیم همین امروز دستت را از مچ قطع کنند!! من هم یک استاد دانشگاه کانادا، فوق تخصص انرژی هسته‌ای، گفتم: من خیلی به غذا میل ندارم! اجازه بدهید تا بیرون بروم، ببینم و بعد خدمتتان برسم تا بحث کنم. بیرون آمدم، یک ماشین گرفتم و به جده آمدم؛ چون بلیط اوپن داشتم، برگشتم کانادا.
 خب بی‌ انصافها، بی اخلاقها، آدمهای تلخ، آدمهای ناروا! یک استاد هم که آمده تا مسلمان شود، دفعش کردید. خدا را شکر به دست شما مسلمان نشد، وگرنه او هم داعشی شده بود؛ چون دین شما، دین ساخت انگلیس است و کلمۀ اسلام را اتکد زدید به دین وهابیت.
این استاد گفت: این داستان من! حالا می‌ خواهم با شما بحث  کنم و سی سؤال دارم. به او گفتم: مانعی ندارد، اما قبل از اینکه شما سؤالاتتان را بپرسید، من قدری برایتان بنیان مکتب قرآنی اهل بیت(علیهم السلام) را توضیح بدهم که خیال عقلتان، قلبتان و فطر‌ت‌تان راحت باشد. آیین ما براساس علم، بر پایۀ حکمت، بر پایۀ دلیل، بر پایۀ منطق و بر پایۀ عشق و محبت ساخته شده است و این دین ماست. حالا سؤالاتتان را بپرسید. سؤالاتش را گفت و تا نزدیک پنج بعدازظهر طول کشید. هنگامی که تمام شد، به من گفت: خسته نشدی؟ گفتم: من خسته نشدم! به ما اجازه ندادند تا در بحث‌های علمی و عقلی خسته بشویم، بلکه به ما شوق دادند، حال دادند، کیفیت دادند. دوباره گفت: این یک مسئله برای من بسیار اعجاب‌ انگیز است، چون ما با دانشمندان که می ‌نشینیم، یک ساعت و سه ربع تمام می ‌شود؛ ولی من در دل خودم داشتم شما را امتحان می ‌کردم که آخوند این دین، چقدر صبر و حوصله و بردباری دارد! آخوندیِ این دین را صد درصد قبول کردم و این برای شخص شما؛ و اما در جواب این سی سؤال، من همه را قانع شدم و الآن به شما اعلام می‌ کنم که من شیعه شدم. به او گفتم: می‌ آیی ایران، این چند تا تلفن، این هم آدرس منزل ما، هتل هم نمی ‌برم؛ اگر می ‌آیی، ده شب، پانزده شب، بیست شب، هر مقدار خواستی به منزل ما بیا. گفت: این هم برایم عجیب است! گفتم: نه برای ما عجیب نیست. بعد به من گفت: من یک دعا از خدا دارم؛ این خدایی که تو به من معرفی کردی، ولی می ‌دانم خدا این دعا را مستجاب نمی ‌کند! من از دعایش خبر نداشتم، پس گفتم: اتفاقاً خدا در قرآن اعلام کرده است که «ادعونی استجب لکم»، بخواهید به شما عنایت می ‌کنم. شما ساکت هستید و هیچ نمی‌ گویید، احساس نیاز نمی ‌کنید، اعلام نیاز نمی ‌کنید. خب من هم چیزی به شما نمی ‌دهم، الّا همین روزیهای طبیعی؛ ولی اگر بیایید و از من برای حل مشکلاتتان، برای باز شدن گره ‌ها از زندگی تان بخواهید، حتماً راهنمایی‌تان می‌ کنم که چه بکنید تا من دعایتان را مستجاب کنم؛ نه اینکه بنشینم، بگویم و خدا هم بگوید باشد! پنج دقیقۀ دیگر مشکلت حل می ‌شود! نه، دعا یک شرایطی دارد که این شرایط را هم خودش و هم ائمۀ ما اعلام کرده اند.
یک شرط دعا که مستجاب شود، این است که آدم مال مردم خور نباشد، یک شرط دعا این است که آدم به گناهان کبیره آلوده نباشد؛ اگر از مال مردم خوری قطع شود، اگر از گناهان کبیره قطع شود و دعا کند، صددرصد مستجاب است. نمی ‌شود آدم به خواست خدا قدم بردارد، ولی خدا به این قدمش جواب ندهد! من آنجا روایت حضرت رضا(علیه آلاف التحیة و الثنا) را لمس کردم که فرمودند: «لو عرف الناس محاسن کلامنا لاتبعونا». این استاد دانشگاه در این سی جواب، زیباییهای قرآن و روایات را درک کرد و شیعه شد که فیلمش هم موجود است.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پر بیینده ترین عناوین