كدخبر: ۲۷۲۷
تاريخ انتشار: ۱۵ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۴:۰۱
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
آدم شویم!!
علامه کرباسچیان
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه 14

فرزند عزیزم، سلام علیکم، امیدوارم که در همه حال ، خداوند عالم یار و مدد کارت باشد.

در نامه قبل عرض کردم که چون ایمان به بقای روح برای ما در هاله ای از ابهام فرو رفته است و به عالم بعد یقین نداریم،به مسائل اخروی بی اعتناییم.

در این موضوع دقت کن؛ اگر ما به حیات بعد از مرگ معتقد باشیم و بدانیم که آدمی را مرگ نیست و همیشه زنده است و شبیه احتیاجاتی که در این دنیا داریم، در عالم بعد هم خواهیم داشت، رفتارما غیر از این خواهد بود.

انسان برای چند روزه ی کوتاه زندگی- که هر آن ممکن است مرگ او را فرا بگیرد و از بین برود – سال ها جان می کند تا مدرکی به دست بیاورد و مثلا در نظر مردم محترم باشد. حال چگونه ممکن است کسی که به زندگی جاودانه معتقد است، کم ترین توجهی به احتیاجات آن زندگی نداشته باشد؟!!!

حضرت امیر المومنین علیه السلام می فرماید: انکم لو عاینتم ما قد عاین من مات منکم، لجزعتم و وهلتم و سمعتم و اطعتم ولکن محجوب عنکم ما قد عاینوا و قریب ما یطرح الحجاب... اگر آن چه را که مردگان شما دیدند می دیدید، بی تاب و از خود بی خود می شدید و سخن حق را می شنیدید و فرمان می بردید ؛ ولی فعلا آن چه آنان می بینند از شما پنهان است و به زودی این پرده کنار خواهد رفت.
آری، "من مات فقد قامت قیامته"... به محض آن که انسان از دنیا رفت، قیامت او برپا می شود.

مردم گمان می کنند که باید سال ها بگذرد تا قیامتشان بر پا شود. ولی این طور نیست؛ به محض آن که روح از بدن بیرون آمد ، قیامت هر کس از همان وقت است. یک مرتبه بیدار می شود و می فهمد که یک عمر چه خاکی بر سر خودش کرده است!

"الناس نیام و اذا ماتوا انتبهوا"...مردم همه در خواب اند؛ وقتی از دنیا رفتند،بیدار می شوند.
آری، در خواب عمیقی فرو رفته ایم و روزی بیدار می شویم که کار از کار گذشته است. "العیش نوم و المنیه یقظه والمرء بینهماخیال سار"...زندگی یک خواب است و با مرگ بیدار می شویم و آدمی در میان این دو، خیالی است گذرا.

مسلما لازمه ی چنین زندگی- که با ایمان به بقای روح هم راه نباشد- دل مردگی و افسردگی است؛ زیرا فردی که عالم هستی را در این 50-60 سال خلاصه کرده و می داند که اگر مالک همه ی کره ی زمین هم بشود، باید بگذارد و بگذرد و از طرفی می بیند که امکان ندارد به همه ی خواسته های خودش برسد و با یک حسرت ،این عالم را ترک خواهد کرد و به عقیده ی خودش به کام عدم خواهد رفت، چگونه می تواند در همه ی عمر یک لحظه آسوده باشد؟! اگر چه ممکن است ظاهرا خنده ای هم بر لب داشته باشد، ولی باطنا گرفتار غمی جانکاه است که دائما او را آزار می دهد. اما کسی که مرگ را عدم نمی داند بلکه آن را ابتدای زندگی می بیند،ابدا گرفتار فشارهایی که دیگران به آن ها مبتلایند نخواهد بود.

در نامه قبل، صحبت از شرح صدر و بزرگی روح بود. اگر می خواهید این صفت در شما پیدا شود و دائما شاد و منبسط باشید و با لبخندی شیرین از دنیا بروید،باید ایمان به بقای روح در شما تقویت شود و غیر از این هیچ راه ندارد.

یکی از علمای خراسان فقط یک پسر داشت . بعد از مرگ پسر جوانش – وقتی به او تسلیت دادند- به لهجه ی مشهدی می گفت: به مو تسلیت مگن؟! خب مرم مبنمش!ملاحظه می فرمایید که با چه قطعیتی صحبت می کند! می گوید: به من تسلیت می گویید؟ خوب می روم و او را می بینم؛ یعنی در عالم بعد از مرگ یکدیگر را می بینیم.

شما را به خدا قسم، کسی که این روحیه را دارد، ممکن است در همه ی عمر یک آن، افسرده باشد؟ پس هر چه می توانی ، در به دست آوردن این حال کوشش کن و راهش کمی تفکر است که اگر قدری در حالت رفتگان و قضایایی که از آنان نقل شده است بیندیشیم، به آسانی می توانیم این روح را در خودمان ایجاد کنیم. اگر چنین شود، هم دنیا داریم هم آخرت وگرنه " خسر الدنیا و الاخره" خواهیم بود.

برای نمونه داستانی را که آقای مهندس مجمریان دبیر هندسه ی شما نقل کردند عرض می کنم تا بدانید که مطلب غیر از این ها ست که مردم تصور می کنند. ایشان گفتند : پدر بزرگم از دنیا رفت. سند مالکیت خانه های ایشان پیدا شد؛ ولی سند خانه ای را که در نجف داشتند پیدا نشد . آقای دکتر مشایخی- که با ارواح ارتباط می گرفت- با روح پدر بزرگم ارتباط برقرار کرد . گفت: سند در همان خانه ، در قابلمه ای است که در فلان محل آن را دفن کرده ام و سی لیره هم روی سند است. رفتیم از همان محل سند را بیرون آوردیم و بدون کم و زیاد سی لیره هم روی سند بود!
توجه بفرمایید. بدن که متلاشی شده و از بین رفته است. اگر روح باقی نیست که به زبان بگوید: من عقیده به معاد و بقای روح ندارم ولی این حرف فایده ندارد؛ زیرا اعتقاد به هر چیز نشانه هایی دارد.

کسی که اعتقاد به عالم بعد دارد،اعمال و رفتارش غیر ماست.
روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم وارد مسجد شدند؛ به جوانی فرمودند: کیف اصبحت؟... حالت چطور است؟
عرض کرد: اصبحت موقنا... صبح کردم و حال آن که یقین دارم . آن حضرت فرمودند : علامت یقین تو چیست؟
عرض کرد: روزها را روزه دار و شب ها را بیدارم و اهل بهشت را می بینم که در آن متنعم اند و به دیدار یکدیگر می روند و اهل جهنم را می بینم که در آن معذب اند.
فرمودند: روشن شده ای. بر این روش، پایدار باش.

عزیزم، سعی کن که در هر بیست و چهار ساعت، چند دقیقه ای هم به فکر خودت باشی و برای این عالم بی پایان که در پیش داری فکری کنی که اگر برای کسی باور قلبی به نشئه ی بعد پیدا شد، در این دنیا ، زندگی آرام و آسوده ای خواهد داشت و اگر نشد، دائما درعذاب و شکنجه خواهد بود.

آری ، کسی که به این مرحله رسید، می گوید:

غم دل چند توان خورد که ایام نماند؟
گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن؟

کسی که مرگ را پایان زندگی می داند، امکان ندارد این جمله را بگوید. خیلی در این شعر فکر کن. خواندن این نامه ها و شعرها فایده ندارد؛ بلکه باید مفاهیم آن ها را به عمل در آورد.

مولا علی علیه السلام می فرماید: رحم الله امرء سمع فوعی... خدا رحمت کند کسی را که وقتی مطلبی را بشنود،آن را فراگیرد.

راستی؛ یک فرد معمولی که از این افکار بی بهره است یا به طور سطحی از این اشعار می گذرد، آیا می تواند بگوید: چه خواهد بودن؟ و در نتیجه با نشاط زندگی کند؟

در مقابل ، کسی که عالم پس از مرگ را باور کرده است و با همه ی وجودش می گوید: گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن؟ آیا در همه ی عمر لحظه ای غم دنیا دارد؟

اگر به کسی که زندگی پس از مرگ را قبول ندارد ، بگویی : چه خواهد بودن؟ می گوید: عجب دیوانه ای هستی! چه خواهد شد؟ مرگ، عدم و نیستی است؛ چگونه می شود از عدم نترسیم؟! عدم ترس و وحشت دارد!
اما فرد معقتد می گوید:
مرگ اگر مرد است ، گو: نزد من آی
تا در آغوش اش بگیرم تنگ تنگ
من ز او عمری ستانم جاودان
او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ

با مرگ، زندگی من تمام نمی شود. مرگ اول زندگی من است. پس "چه ترسم؟ کی زمردن کم شوم؟"

می گویند: حضرت حمزه علیه السلام عموی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در جوانی با دو زره به میدان جنگ می رفت؛ ولی پس از اسلام ، برهنه در میدان جنگ حاضر می شد. مردم تعجب می کردند که چرا آن وقت آن طور می جنگیدی و حالا برهنه به جنگ می روی؟ فرمود: در آن روزگار، من تصور می کردم که استفاده از هستی به همین چند میوه ای است که از طائف می آوردند و لذت هم منحصر به همین دخترهای سیاه عربستان است؛
لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون
از برون حس ، لشکرگاه شاه پر همی بینم زنور حق سپاه
خیمه در خیمه ، طناب اندر طناب شکر آن که کرد بیدارم ز خواب!

مرحوم (آیت الله العظمی) آقای بروجردی روز قبل از مرگ به عیالش گفت: کفنم را حاضر کن که فردا دست پاچه نشوی! آیا این انسان با کسی که مرگ را عدم می داند و هر وقت اسم مرگ را می برند ، بدنش می لرزد و رنگش می پرد، یکسان است؟!

از خداوند عالم بخواه که پیش از مرگ چشم دلت باز شود تا از این عالم تنگ محدود انسان کش بیرون روی و در عالمی که وسعتش را غیر از خدا کسی نمی داند ، وارد شوی تا از زندگی خودت نتیجه بگیری.
خدا نگهدارت باد
9/6/65
* نام:
ايميل:
* نظر: