sayenews.com

کد خبر : ۲۶۷۱۳
پ
تاریخ انتشار : ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۵
محمدعلی بصیری؛ استاد دانشگاه و تحلیلگر مسائل بین‌الملل در روزنامه وقایع اتفاقیه نوشت: پرداختن به عملکرد صد روزه دونالد ترامپ، نیازمند موردتوجه‌قراردادن سه نکته اساسی است تا تحلیل سیاست داخلی و خارجی رئیس‌جمهوری آمریکا قابل درک باشد: اول اینکه، با ورود به دوره جهانی‌شدن ارتباطات و اطلاعات، شاهد تنزل‌یافتن نقش احزاب هستیم، به‌نحوی‌که دیگر احزاب، برنده صندوق‌ها و انتخابات نیستند.
به گزارش سایه، محمدعلی بصیری؛ استاد دانشگاه و تحلیلگر مسائل بین‌الملل در روزنامه وقایع اتفاقیه نوشت:
پرداختن به عملکرد صد روزه دونالد ترامپ، نیازمند موردتوجه‌قراردادن سه نکته اساسی است تا تحلیل سیاست داخلی و خارجی رئیس‌جمهوری آمریکا قابل درک باشد: اول اینکه، با ورود به دوره جهانی‌شدن ارتباطات و اطلاعات، شاهد تنزل‌یافتن نقش احزاب هستیم، به‌نحوی‌که دیگر احزاب، برنده صندوق‌ها و انتخابات نیستند؛ این روند هم در فرانسه و انگلیس و هم در آمریکا قابل‌مشاهده است.
 
پیش از ورود به این دهه و تحولات ارتباطات، زمانی که نامزد یا فهرستی از سوی حزبی مطرح می‌شد، همه خود را متعهد به رأی‌دادن به آن فرد یا فهرست می‌کردند اما امروزه با گسترش ارتباطات به‌ویژه شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها، مردم وابستگی و ارتباط حزبی ندارند؛ بنابراین نقش احزاب در انتخابات تضعیف شده است. دوم اینکه، اکثر شعارها و برنامه‌های احزاب- چپ یا راست- از یکدیگر کپی شده است؛ برای مثال شعارهایی که دموکرات‌ها در انتخابات سر می‌دهند، تقریبا با شعارهای جمهوری‌خواهان یکی است یا مثلا شعارهای حزب کارگر یا محافظه‌کار در انگلیس. شعارها به حدی مشابه و جایگزین شده که زمینه کاهش تعقل و وفاداری رأی‌دهندگان را فراهم آورده است. ازاین‌رو، رأی‌دهندگان به‌دنبال جریان یا نامزدی می‌روند که کاملا متفاوت از دو جریان حزبی اصلی باشد. سوم اینکه، فقط 20 تا 30 درصد از شعارهای احزاب یا نامزدها پس از رسیدن به قدرت تحقق می‌یافت و این موجب کاهش اعتبار آنها در افکار عمومی می‌شد.  با این سه مورد، می‌توان گفت ترامپ پدیده‌ای بود که با شعارهای ساختارشکن و پوپولیستی در حوزه تحولات داخلی و خارجی توانست آرا را به سمت خود جذب کند. اگرچه او از حزب جمهوری‌خواه بود اما نامزد اصلی حزب جمهوری‌خواه، فرد دیگری بود که در جریان رقابت‌های انتخاباتی با ترامپ حذف شد. در نهایت ترامپ توانست با شعارهای ساختارشکنانه، آرا را به خود اختصاص دهد و حزب جمهوری‌خواه نیز در پشت سر او صف‌آرایی کند. درواقع، ترامپ به کل ساختار آمریکا، احزاب و صاحبان قدرت حمله می‌کرد. مردم آمریکا نیز با این تصور که او می‌تواند مشکلات اساسی ازجمله بیکاری، اشتغال، تورم و بحران‌های اجتماعی را که در دهه گذشته گریبان‌گیر آنها شده، حل کند، به سمتش سوق پیدا کردند، غافل از آنکه در سیاست داخلی و خارجی، لابی‌های قدرت وجود داشته و ساختار بر‌اساس تعامل با احزاب عمل می‌کند؛ آنچه پیش از آن در فرانسه و در زمان سارکوزی شاهد آن بودیم.
 
اکنون نیز در فرانسه با آمدن خانم لوپن شاهد آن هستیم که نمونه‌های مشابه ترامپ در حال ظهور بوده و با شعارهای ساختارشکن پوپولیستی خلاف دو جریان اصلی چپ و راست عمل می‌کند اما نامزدهای پوپولیستی نیز پس از روی‌کارآمدن، با موانع جدی روبه‌رو می‌شوند که نمی‌توانند به شعارهای خود عمل کنند. اگرچه ممکن است تحولاتی به نفع رأی‌دهندگان روی دهد. حال ترامپ با چنین وضعیتی روبه‌رو است. او در دوران انتخابات و روزهای اول ریاست‌جمهوری، شعارهایی مبنی‌بر احداث دیوار با مکزیک، اخراج نیروهای خارجی و پناهندگان، حمایت از تولید و صنعت داخل، کاهش بودجه ناتو و همچنین مسئله مبارزه با تروریسم، تعامل با دولت اسد و تجدیدنظر در پرداخت هزینه‌های امنیتی شرکای آمریکا مطرح کرد که امروز فقط نزدیک به 20 درصد آن محقق و بعضا با موانع جدی مواجه شده و کره‌شمالی به موضوع قابل‌توجه‌تری در سیاست خارجی ترامپ تبدیل شده است. دموکرات‌ها عموما داخل‌گرا و جمهوری‌خواهان نظامی‌گرا و بین‌الملل‌گرا هستند اما در اصل استراتژی آمریکا تغییری ایجاد نمی‌شود. بااین‌حال، چرخش آمریکا از خاورمیانه به آسیای دور، بیشتر به‌منظور مهار چین و قدرت‌های نوظهور آسیایی حتی روسیه و هند است.
 
هم‌اکنون نقطه بحران‌زا، کره‌شمالی است و درواقع موضوع دیگر که امروز به بحث اصلی آمریکا تبدیل شده، مسئله کره‌شمالی است. تقابل آمریکا با کره‌شمالی، بیشتر برای مهار و خلع‌سلاح این کشور و عرض‌اندام برای رقیب رو به رشد جهانی در حوزه اقتصاد یعنی چین است. حضور ناوهای آمریکایی و تحرکات نظامی در شرق از دولت قبل- دولت باراک اوباما- شروع و قراردادهای امنیتی- دفاعی بسیار گسترده‌ای میان  آمریکا با استرالیا، کره‌جنوبی و حتی هند و فیلیپین منعقد شده بود؛ قراردادهایی که به‌صورت خط مثلث دفاعی برای مهار چین و روسیه در آسیای دور مدنظر بوده و نقطه حساس آن کره‌شمالی است اما آنچه پیش‌رو قرار دارد، این است که به‌طور حتم تمامی شعارهای ترامپ قابل تحقق نیست زیرا او با موانع داخلی و خارجی مواجه است. باید این واقعیت را پذیرفت که در ساختار لیبرال دموکراسی آمریکا، هنگامی که یکی از احزاب- چپ، راست یا پوپولیست- سر کار می‌آیند، برای تأمین منافع خود اهل معامله هستند. اگرچه حرکت‌های تند یا کندی صورت می‌گیرد اما درنهایت، میز مذاکره و بده‌بستان‌ها و معامله است که روی می‌دهد و تنها تفاوت پوپولیست‌ها در این است که آنها براین‌باورند با حرکت‌های تند، بهتر معامله انجام می‌شود، نه اینکه اهل معامله نباشند.
 
آنها دموکرات‌ها را به این متهم می‌کنند که کمتر معامله کرده یا اگر معامله‌ای انجام شده، منافع آمریکا کمتر تأمین شده است؛ اتهام‌هایی مانند خروج از عراق یا برجام که علیه دولت اوباما مطرح می‌شد، به‌همین‌دلیل بود. آمریکا در مقابل رقبای خود ازجمله روسیه، چین و کره‌شمالی- که اکنون تنش میان این دو افزایش یافته- سیاست چماق و هویج را دنبال می‌کند. در نهایت اگر معامله پرسود و منفعتی باشد، آنها به همان سمت می‌روند و از برخورد نظامی یا حذفی اجتناب می‌کنند. هسته‌ای‌شدن کره‌شمالی، مستقل نبوده و در پشت آن روسیه و چین حضور دارد، کما اینکه در جنگ‌های دهه 50 نیز مطرح بود.
 
کره‌شمالی، رژیمی بوده که کاملا تحت کنترل و مدیریت دو قدرت مزاحم و رقیب منافع آمریکاست؛ بنابراین بعید است آمریکا وارد درگیری مستقیم نظامی با کره‌شمالی شود. شاید برخوردها محدود و با سلاح‌های متعارف صورت گیرد، مانند گذشته که آتش، بارها بین مرزهای دو کره با دخالت‌های آمریکا صورت گرفت؛ بنابراین بعید است ترامپ از گزینه نظامی و ماشه خلاص استفاده کند زیرا درگیری نظامی و درگیری هسته‌ای با کره، بحران را گسترده‌تر از آن خواهد کرد که آمریکا بتواند آن را جمع کند چون خسارت‌های بسیار بزرگی متوجه قدرت‌های درگیر و حتی کل دنیا و بشریت می‌شود و درنهایت، حرکت آمریکا بیشتر برای دریافت امتیاز حداکثری در مذاکره و معامله است.
پنجره
ویژه های سایه